خرید بک لینک

به گزارش خبرگزاری فارس از ساری، پای صحبتهای رزمندگان و خانوادههای شهدا که مینشینی، خاطرات تلخ و شیرینی بیان میکنند که میتوان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، میتوانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند.

خبرگزاری فارس در استان مازندران پای صحبتها و خاطرات رزمندگان و خانواده شهدا نشسته و آنها را بدون کم و کاست در اختیار اقشار مختلف جامعه قرار داده است که در ذیل بخش دیگری از این خاطرات از نظرتان میگذرد.

* بهتر است شناسنامه را به او بدهی

لطفالله مسافر پدر شهید قربانعلی مسافر بیان میکند: قربانعلی در سال 1346 بهدنیا آمد، تا کلاس دوم ابتدایی درس خواند و سپس ترک تحصیل کرد و گفت دوست ندارد که درس بخواند، من که متوجه شدم علاقهای به ادامه تحصیل ندارد، اصرار نکردم ولی در کار کشاورزی به ما کمک میکرد.

وقتی انقلاب شد، شبها با دوستانش در روستاهای اطراف نگهبانی میداد و روزها در کار کشاورزی به ما کمک میکرد ولی هنگام نماز، خود را سریعاً به مسجد میرساند.

زمانی که بسیج شکل گرفت، قربانعلی به همراه دوستانش عضو بسیج شدند، او علاقه زیادی به امام و روحانیت داشت و همیشه سعی میکرد به رهنمودهای امام عمل کند.

یکبار قصد داشت برای آموزش برود اما مادرش مخالفت کرد و گفت: «تو الان نرو، برادرت سرباز هست و در جبهه حضور دارد، پدرت هم مریض هست.»

او در جواب مادرش گفت: «برادرم در جبهه است، چون وظیفه شرعی خودش را انجام میدهد، بابا هم وظیفهاش است که برود.» با این حرف او ساکت شدیم و چیزی نگفتیم.

میخواست برای طی دوران آموزشی به منجیل برود، 16 ساله بود و مادرش شناسنامهاش را به او نداد، وقتی به من گفت: «مادر شناسنامه ام را نداد.» گفتم: «چرا ندادی او چه شناسنامه داشته باشد و چه نداشته باشد، میرود، پس بهتر است شناسنامه را به او بدهی.»

45 روز در منجیل آموزش دید و بعد از آن به مرخصی آمد و پس از چند روز به اتفاق شهیدان تقوی و مالکی از روستای بنفشهده به محور جانوران کردستان اعزام شدند که در همان اولین حضورش در جبهه پس از گذشت 45 روز به شهادت رسید؛ نامهای را که برای ما نوشته و ارسال کرده بود، با پیکرش بهدست ما رسید.

* من میدانم شهید میشوم

ساره ولیپور مادر شهید قربانعلی مسافر نیز میگوید: خداوند به ما هفت فرزند داد که قربانعلی چهارمین فرزند خانواده بود.

بسیار مهربان، مردمدوست و عاشق جبهه، جنگ و شهادت بود، وقتی رفت اسمش را برای حضور در جبهه بنویسد، پدر شهیدان عبدی که عضو شورای محل بود، به او گفت: «اگر به جبهه بروی، ممکن است کشته شوی.»

در جواب آقای عبدی گفت: «من میدانم شهید میشوم ولی بهخاطر اسلام، امام و انقلاب باید بروم.»

وقتی انقلاب شده بود در راهپیماییها شرکت میکرد، در روستاها نگهبانی میداد، آن موقع ضدانقلابها بر در و دیوار روستا شعار مینوشتند، او وقتی شعارها را میدید، با اینکه سواد چندانی نداشت با آنها بحث میکرد، سعی میکرد در نماز جماعت شرکت کند و در مسیر رفتن به مسجد، خواهران و بچههای همسایه را هم با خود همراه میکرد.

از سن هفتسالگی نماز میخواند و بعد از آن روزههایش را مرتب میگرفت؛ سال 1362 موقع برداشت محصول بود و چون در منطقه، خوک بود و محصول را از بین میبرد، او برای نگهبانی میرفت و میرشکار منطقه هم بود.

از هیچکاری برای اهالی محل و مردم کوتاهی نمیکرد، سرانجام در 28 دی 1362 در مریوان به شهادت رسید، وقتی پیکر او را دیدم، گفتم: «خدایا شکرت، خدایا این قربانی را از ما قبول کن، من او را در راه تو دادم و تو هم پذیرا باش.»

* بعد از 7 سال چند تکه از استخوان و پلاکش را برایم آوردند

خورشید شیردل مادر شهید قربان شیردل اظهار میکند: رجبعلی دومین فرزند ما بود، در سال 47 بهدنیا آمد و آن موقع همسرم در حمام عمومی محل مشغول بهکار بود و با این شغل خرج من و پنج فرزندمان را میداد.

با سختی و مشقت بچهها را بزرگ کردیم، پسرم تا کلاس اول راهنمایی درس میخواند و درسش خیلی خوب بود اما وضع مالی ما تعریفی نداشت، او درس را رها کرد و به ما در کار کشاورزی کمک میکرد.

زمین کشاورزی که روی آن کار میکردیم مال خودمان نبود، از دیگران بهصورت شراکتی زمین میگرفتیم، قربان هر کاری از دستش برمیآمد برایمان انجام میداد، در کار کشاورزی، جمعآوری هیزم از جنگل و ... .

هرچه از خصوصیات اخلاقیاش بگویم کم گفتهام، بسیار مودب، مومن، قانع، ساکت و کمحرف بود و کارها را بیشتر بهصورت خودکار بدون آنکه به او بگوییم انجام میداد، گاهی اوقات پیش میآمد که من سر زمین خودم یا دیگران مشغول کار بودم و نمیتوانستم غذا درست کنم، او خودش دست بهکار میشد و غذا را درست میکرد تا بقیه اهل خانه و من گرسنه نمانیم.

همیشه به ما و بستگان سفارش میکرد که به حرفهای امام گوش کنیم و فریب حرف منافقین را نخوریم.

قربان سرباز ارتش بود که سه ماه در زاهدان آموزش دید و بعد به سومار رفت، 9 ماه خدمت کرد و در 31 تیر ماه 1367 به شهادت رسید، سالها مفقودالاثر بود که پس از هفت سال شناسایی شد و او را تشییع و در آرامگاه محل به خاک سپردیم.

یکی از همرزمانش پس از آزادی از اسارت برای ما تعریف کرد که آتشبس شده بود اما دشمن صبح زود، آتشبس را زیر پا گذاشت و من او را دیدم که به اسارت عراقیها درآمده بود، من هم اسیر شده بودم اما ما را از هم جدا کردند، دیگر خبر نداشتم که چه اتفاقی برای او افتاده است.

من هم به گفته همرزمش فکر میکردم که او اسیر شده است و منتظر بازگشت او از اسارت بودم ولی بعد از مدتی چند تکه از استخوان و پلاکش را برایمان آوردند؛ من هم به دیده منت قبول کردم و افتخار میکنم که مادر شهید هستم و از اینکه فرزندم را در راه خدا دادم به خودم میبالم.

امیدوارم در آن دنیا دست ما را بگیرد و شفاعت ما را بکند، در پایان میگویم اگر روزی جنگ شود دوست دارم که همه فرزندانم بروند و راه شهدا را ادامه بدهند، از ملت مسلمان ایران میخواهم همانند شهدا تابع ولایت فقیه باشند زیرا ما هرچه داریم از امام و شهدا داریم.

انتهای پیام/86029/و40

http://fna.ir/1884RL

برچسب: نویسنده: کاوه محمدزادگان تاريخ: سه شنبه 31 فروردين 1395 ساعت: 11:30

صفحه بندی