یک گلوله دوزمانه یا ترکش از پشت به کوله آرپیجی من خورد و به یکی از خرجهای موشک اصابت کرد، خرج در حال سوختن بود که به یکباره سوزش عجیبی در پشتم احساس کردم.
به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان ساری، رزمندگان و خانوادههای شهدا گنجینهای هستند که جنگ را باید از دل آنها جستوجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است.
بخش دفاع مقدس خبرگزاری فارس در مازندران در حد توان روزانه گزارشاتی را در همین زمینه و برای اشاعه فرهنگ غنی دفاع مقدس منتشر میکند تا توانسته باشد گوشهای از مجاهدتهای رزمندگان مازندرانی و همچنین رشادتها و سیره عملی 10 هزار و 400 شهید این استان را از این طریق منعکس کند؛ در ادامه یکی دیگر از گزارشات مدنظر از نظرتان میگذرد.

برادر رزمنده سید محمد موسویتاکامی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس، در گفتوگو با فارس اظهار میکند: همراه با شهیدان سید علی موسوی، سید عباس موسوی و امرالله آذری و برادران سید حسین غفاری، حاج سید مرتضی موسوی و مرحوم جانباز حاج سید تقی موسوی از روستایمان ـ تاکام ساری ـ به ستاد خاتمانبیاء (ص) رفتیم و در قالب کاروان محمد رسوللله (ص) از ساری به تهران و با سازماندهی در مقر فعلی سپاه محمد رسوللله (ص) به پادگان شهید جعفرزاده لشکر پیروز 25 کربلا در شهرستان اندیمشک خوزستان منتقل شدیم.
تعداد نیرو آنقدر زیاد بود که نیروهای قدیمی مثل شهید سید علی و حاج مرتضی موسوی در گردانهای خودشان «مالک اشتر»، سازماندهی شدند ولی ما تعدادی از بچهمحلها در گردانهای منتسب به نیروهای استان کهگیلویه و بویراحمد که آن زمان در قالب لشکر 25 کربلا بودند، سازماندهی شدیم اما با پیگیریهای زیاد به گردان مالک اشتر 2 رفتیم.

در آن زمان با توجه به شناختی که سردار علیجان میرشکار «از فرماندهان لشکر ویژه 25 کربلا» با برادرزادههای شهید سید مجتبی موسوی و از همه تاکامیها داشت میگفت صلاح نیست شماها در یک گردان بمانید، باید متفرق باشید.
مدت زیادی آنجا بودیم آموزشهای زیادی دیدیم، همه اینها برای یک عملیات بسیار بزرگ بود، بیشتر اوقاتمان در آموزش و پیادهروی و تمرین میگذشت.
نزدیکیهای عملیات والفجر هشت بود که بچهمحلها در پی اصرار فراوان در گروهان 3 گردان مالک اشتر یکجا شدیم.
با مایلرهای بزرگ استتار شده شبانه به سمت منطقه چوئیبده آبادان حرکت کردیم، در کنار رودخانه بهمنشیر به آموزش و آمادگی رزم پرداختیم، به زمان عملیات نزدیک میشدیم، هرگونه نامهنگاری، تلگراف و تلفن ممنوع شده بود.

یک ماه بود که هیچگونه اطلاعی از خانوادههایمان نداشتیم و از دنیا بیخبر بودیم، بعد از سپری شدن مدت انتظار یکماهه شبی از شبهای زمستان در بهمن ماه سال 64 ما را با کامیون و مایلر به کناره اروند منتقل کردند.
هیچکس حتی فرماندهان هم حق تردد در آبراهها را نداشتند، چون احتمال لو رفتن عملیات زیاد بود، به همین خاطر، پستهای ایست و بازرسی متعددی را در منطقه و راههای خروجی ساحل اروند ایجاد کرده بودند.
صبح روز قبل از عملیات دستور آمد که هر گردان، محورهای خود به ساحل اروند را مسدود کند، سردار شهید حشمتالله طاهری فرمانده گروهان ما، من و شهید برزویی که هر دو کم سن و سال بودیم را به همراه یک قبضه اسلحه کلاش با خشاب خالی در محل ورودی یکی از آبراههای منتهی به ساحل اروند قرار داد.
در یکی از ساعات اول صبح بود که سردار شهید حاج جعفر شیرسوار به همراه عدهای از نیروهای گردان حمزه سیدالشهدا قصد خروج از پست نگهبانی ما را داشتند که با ممانعت ما مواجه شدند.
هر چه اصرار کردند ما مانع شدیم و گفتیم باید از فرمانده محور نامه داشته باشید، سردار شهید شیرسوار با شنیدن این جمله از فرط عصبانیت، یک سیلی محکم به صورت من و شهید برزویی زد و ما هم به جهت سن و سال کم و جثه ضعیفمان شروع به گریه کردیم اما آنها بی اعتنا به حرف ما شروع به ادامه مسیر به سمت اروند کردند.

با مشاهده این صحنه به یکباره از جایمان بلند شدیم، اسلحه خودمان را مسلح کرده و با اطمینان از خالی بودن خشاب به طرف آنها گرفتیم و تهدید کردیم، سردار شهید شیرسوار و همراهانش دستانشان را بالا بردند در حال دلجویی از ما بودند که همزمان سردار شهید حشمتالله طاهری نزدیک شد و ضمن تشویق، به ما دلداری داد.
شب، فرا رسید، توزیع مهمات و جیره غذایی و توجیه عملیات انجام شد، منتظر شروع عملیات بودیم.
زمان بهسرعت میگذشت، هنگامی که در داخل قایقهای موتوری روبهروی سنگرهای عراقیها در داخل آبراه منتظر رمز عملیات بودیم، خداوند بزرگ چشمان دشمن را کور کرد و توان دیدن ما را نداشتند.
هر از چند گاهی گلولهای ناشناس و بیهدف از سمت دشمن میآمد، رمز عملیات اعلام شد، یا فاطمه زهرا (س) یا فاطمه زهرا (س) یا فاطمه زهرا (س)، همزمان که خط توسط غواصها شکسته شد، باران شدیدی از گلوله در اروند فرود آمد.
در زمان عملیات آب اروند مد بود و به همین دلیل مجبور شدیم به داخل آب بپریم، بهدلیل کوتاهی قد تا سر زیر آب فرو رفتم، بچهها زیر بغلم را گرفتند و مرا کمی جلوتر آوردند و ابتدا وسایلم را از دوشم گرفتند و مرا از آب خارج کردند.
دیگر خود را در خاک عراق میدیدیم، به سمت شهر فاو حرکت کردیم، از این نقطه به بعد شهید سید علی، حاج سید مرتضی و سید حسین و حاج سید تقی و شهید امرالله از هم جدا شدیم.
من به تنهایی در یک دسته دیگر بودم، هر کدام به یک طرف رفتیم، پس از پیادهروی طولانی به پشت مخازن نفت فاو و کنار جاده فاو، به سمت کارخانه نمک رسیدیم و در همان جا مستقر شدیم.
عراقیها در پی فشار رزمندگان اسلام، متحمل تلفات بسیاری شدند، تعداد زیادی کشته و مجروح شده و تعدادی هم به اسارت درآمدند.
روبهروی ما یک ساختمان بزرگ و چند ساختمان کوچکتر قرار داشت که حدس میزدیم باید یک پادگان نظامی باشد، هر از چند گاهی گلولههایی از داخل آن ساختمان به سمت ما میآمد، ما هم جواب آنها را میدادیم.

یک گلوله دوزمانه یا ترکش از پشت به کوله آرپیجی من خورد و به یکی از خرجهای موشک اصابت کرد، خرج در حال سوختن بود که به یکباره سوزش عجیبی در پشتم احساس کردم.
همرزمم گفت: «موسوی! موشک آرپیجی آتیش گرفت». بی دست و پا شدم، هر کار کردم وسایل پشتم را باز کنم، نشد، چون بند کولهپشتی، کوله ماسک و سینه خشاب و کوله آرپیجی با هم گیر کرده و باز نمیشدند.
هر لحظه، آماده انفجار موشکها بودم، تصور میکردم که لحظههای آخر عمرم را پشت سر میگذارم، بهسرعت خود را از بچهها دور کردم، روی جاده میدویدم و صدا میزدم منصورنژاد، منصورنژاد، از بچههای سپاه آمل، مسؤول گروهان ما بود.
در همین حین به بابالحوائج متوسل شدم و گفتم یا حضرت عباس (ع) و با بندها کلنجار رفتم، پس از ثانیههایی تلاش، بندها آزاد شده و از هم جدا شدند.
موشک و خرجهای در حال سوختن را روی جاده انداختم و خودم را پشت خاکریز رساندم، لحظاتی بعد موشکها منفجر شدند.
شهید سید علی و دیگر دوستان که موضوع را شنیدند، تصور کردند که من شهید شدم، چرا که کمی بعد از آن واقعه مجروح شدم و مرا به اهواز و دزفول و سپس به بیمارستانی در تبریز انتقال دادند.
پس از بازگشت رزمندگان حاضر در این عملیات به روستای تاکام، برخی از محلیها بهخاطر رشادتهای بچهها با دعوت از آنها در منزلشان از آنها تجلیل میکردند.
انتهای پیام/3141/ح30
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان