خرید بک لینک
نسخه چاپيارسال به دوستان
http://fna.ir/D3SG29
کپی

آدرس مورد نظر کپی شد

این صدای کسی است که جنازهاش هماکنون مقابل شما و در روی زمین است، از شما تشکر میکنم مرا در این هوای گرم از نکا تا مزار شهدا تشییع کردید، من محمد 13 سالهام که شناسنامهام را دستکاری کرده و به جبهه رفتم.

خبرگزاری فارس: روایت شهید 13 سالهای که محل دفنش را قبل از شهادت مشخص کرده بود

به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان ساری، رزمندگان و خانوادههای شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جستوجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است،

بخش دفاع مقدس خبرگزاری فارس در مازندران در حد توان روزانه گزارشاتی را در همین زمینه و برای اشاعه فرهنگ غنی دفاع مقدس منتشر میکند تا توانسته باشد گوشهای از مجاهدتهای رزمندگان مازندرانی و همچنین رشادتها و سیره عملی 10 هزار و 400 شهید این استان را از این طریق منعکس کند؛ در ادامه یکی دیگر از گزارشات مدنظر، از نظرتان میگذرد:

* آنها برای خودشان رفتند و من هم برای خودم

زینب خائفی مادر شهید محمد خائفی در گفتوگو با فارس، بیان میکند: یادم میآید زمانی که محمد را باردار بودم، سورههای کوچک قرآن را حفظ میکردم و دائماً در حال ذکر و عبادت بودم.

محمد در دوم مهرماه سال 1351 بهدنیا آمد، از همان سنین کودکی با دیگر فرزندانم تفاوت داشت، پسری آرام، مهربان، خوشبرخورد، اهل نماز و عبادت و شیفته روحانیت بود.

بهطوری که در سنین خردسالی، چادر خواهرش را بهعنوان عمامه بر روی سرش میگذاشت و بر نردبان خانه مینشست و برای ما سخنرانی و مداحی میکرد.

وقتی دوره دبستانش تمام شد از ما خواست تا او را به حوزه علمیه بفرستیم، بنابراین او را در حوزه علمیه امام صادق(ع) نکا ثبتنام کردیم.

بعد از دو سال تحصیل در این حوزه، برای ادامه تحصیل، راهی حوزه علمیه گرگان شد. در زمان پیروزی انقلاب با توجه به سن کمش، شناخت و علاقه ویژهای به امام و اندیشههایش داشت، همیشه میگفت این انقلاب به برکت رهبری امام بوده که به پیروزی رسیده است.

چند سالی که از شروع جنگ گذشت، او نیز به همراه چند نفر از دوستانش تصمیم گرفت که به جبهه برود اما بهخاطر سن کمی که داشت با رفتنش مخالفت کردند، به همین دلیل، تاریخ تولد شناسنامهاش را تغییر داد و از گرگان به منطقه اعزام شد.

همان موقع من هم با رفتنش مخالفت کردم و گفتم: «یک برادرت بهعنوان سرباز و برادر دیگرت بهعنوان بسیجی در جبهه حضور دارند، لااقل تو پیشم بمان».

گفت: «آنها برای خودشان رفتند و من هم برای خودم، فردا اگر روزی جنگ تمام شود، آیندگان به من خواهند گفت؛ تو برای کشورت چه کار کردی؟!»؛ این را گفت و برای گذراندن آموزش نظامی به گهرباران ساری رفت، بعد از یک ماه وقتی دوستانش برگشتند، او همراه آنها نبود، وقتی علتش را پرسیدم، گفتند: محمد داوطلبانه عضو گروه تخریب شد و قرار است 20 روز دیگر در آنجا بماند تا دورههای آموزش تخصصی را بگذراند.

سرانجام محمد در دومین اعزام خود در 28 اردیبهشت ماه 1367 بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پهلویش در شلمچه به شهادت رسید.

من مطمئن بودم او حتماً شهید خواهد شد و شهادت را حق او میدانستم، یکسال قبل از شهادتش نوار کاستی از سخنرانی و مداحیاش تهیه کرده بود که پس از گوش دادن این صدا به موضوعی درباره تشییع جنازهاش رسیدم که اینگونه گفته بود: «پس از شنیدن این صدا از نوار، نگوئید مال چه کسی است؟ این صدای کسی است که جنازهاش هماکنون مقابل شما و در روی زمین است، از شما تشکر میکنم مرا در این هوای گرم از نکا تا مزار شهدا تشییع کردید، من محمد 13 سالهام که شناسنامهام را دستکاری کرده و به جبهه رفتم».

جالب است بگویم که محمد محل دفنش را نیز خودش مشخص کرده بود و از دوستانش خواسته بود تا او را در کنار طلبه شهید باقر عبادی به خاک بسپارند.

همینطور هم شد و محمد به آرزویش رسید، من هم هر وقت دلم برای او تنگ میشود روبهروی عکسش میایستم و آیتالکرسی یا سورههای دیگر قرآن را میخوانم و آرام میگیرم.

* امام را بیشتر از هر کس و هر چیزی دوست داشت

در ادامه رعنا شمسی مادر شهید جعفر شمسی در گفتوگو با فارس اظهار میکند: جعفر در سال 1344 بهدنیا آمد، او دوره ابتدایی را در روستای خودمان «جامخانه ساری» سپری کرد و سپس برای ادامه تحصیل به شهرهای نکا و ساری رفت.

از همان سنین کودکی نسبت به انجام فرائض دینی، تأکید زیادی داشت و آن را به دیگران نیز تذکر میداد.

اولین بار کلاس دوم راهنمایی بود که تصمیم گرفت به جبهه برود اما بهخاطر این که برادرانش سرباز بودند، همسرم بارفتنش مخالفت کرد ولی جعفر آنقدر اصرار کرد که پدرش به این امر راضی شد.

بعد از آن دیگر جعفر را کمتر در خانه میدیدیم یا در جبهه بود یا در پایگاه بسیج محل، امام را بیشتر از هر کس و هر چیزی دوست داشت و میگفت اطاعت از ایشان، عامل اصلی پیروزی ماست.

او مسؤولیتهای مختلفی چون بیسیمچی، پیک، آرپیجیزن و ... در منطقه داشت و در عملیاتهای والفجر مقدماتی، والفجر 4، والفجر 6، والفجر 8 و عملیات بدر حضور داشت تا اینکه بالأخره در خلال عملیات والفجر 8 در 26 بهمن ماه 1364 بر اثر اصابت ترکش به آرزویش که شهادت بود، رسید.

یادم میآید آخرین باری که میخواست به جبهه برود به منزل یکی از برادرانش رفت و وصیتنامهاش را در کمدشان گذاشت، موقع بدرقه به آنها گفت: امانتی را در کمد منزلتان گذاشتم، یادتان نرود حتماً آن را بردارید، وقتی رفتند، دیدند آن امانت وصیتنامهاش است.

در قسمتی از وصیتنامهاش آمده بود: «بعد از شهادتم مراسم ختمم را بسیار ساده برگزار کنید، از مسؤولان، هیچ وسیله یا امکاناتی درخواست نکنید و اگر چیزی برایتان آوردند آن را قبول نکنید».

ما هم از او پیروی کردیم و چیزی از کسی نگرفتیم.

جعفر در آن پنج سالی که در جبهه بود، یکبار مجروح شد اما به ما چیزی نگفت تا این که بعد از شهادتش متوجه این قضیه شدیم.

وقتی پیکرش را به من نشان دادند، خدا را شکر کردم و به او گفتم: «من از تو راضیام و تو را به خدا و پیامبرش سپردم، تو شیفته اسلام و انقلاب بودی و راهت را انتخاب کردی و رفتی، انشاءالله خدا هم از تو قبول کند».

یک سال بعد از شهادت جعفر، خواهرزادهام هم در شلمچه به شهادت رسید و پیکر پاکش پس از 11 سال تشییع و به خاک سپرده شد، مدتی بعد یکی از برادرزادههایم به نام شهید سهراب شمسی بر اثر بمباران نیروگاه شهید سلیمی نکا به شهادت رسید.

من به عنوان یک مادر شهید معتقدم که شهدا رفتند و در راه خدا، اسلام و قرآن از جانشان گذشتند و با این کار راه کربلا را باز کردند، خداوند از آنها قبول کند ولی آنان که هستند باید با نگهبانی از خون شهدا راهشان را ادامه دهند.

انتهای پیام/3141/ت40

http://fna.ir/D3SG29

برچسب: نویسنده: کاوه محمدزادگان تاريخ: شنبه 5 تير 1395 ساعت: 20:15

صفحه بندی